تبلیغات
خورشــ8یدهشــتم

خورشــ8یدهشــتم

وبلاگ امام رضا(ع)
حدیث ها،داستان ها،زندگی نامه ایشان،ساده زیستی و...


 
 
داستان
 
 
تاریخ :  دوشنبه 25 اردیبهشت 1396
نویسنده :  امیر حسین گلی
1-در یاد مایی:

راوی: عبداللّه‏ بن ابراهیم غفاری
تنگدست بودم و روزگارم به سختی می‏گذشت. یکی از طلبکارهایم برای گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به طرف صریا حرکت کردم تا امام رضا علیه‏السلام را ببینم. می‏خواستم خواهش کنم که وساطت کنند از او بخواهد که مدتی صبر کند.
زمانی که به خدمت امام رسیدم، مشغول صرف غذا بودند. مرا هم دعوت کرد تا چند لقمه‏ای بخورم. بعد از غذا، از هر دری سخن به ‏میان آمد و من فراموش کردم که اصلاً به چه ‏منظوری به صریاء آمده بودم. مدّتی که گذشت، حضرت رضا علیه‏السلام، اشاره کردند که گوشه سجاده‏ای را که در کنارم بود، بلند کنم. زیر سجاده، سیصد و چهل دینار بود. نوشته‏ای هم کنار پول‏ها قرار داشت. یک روی آن نوشته بود: «لا اله الاّ اللّه‏، محمد رسول اللّه‏، علی ولی اللّه‏» و در طرف دیگر آن هم این جملات را خواندم: «ما تو را فراموش نکرده‏ایم. با این پول قرضت را بپرداز! بقیّه‏اش هم خرجی خانواده‏ات است»

2-به سوی شهر غربت:

راوی: سجستانی
روز عجیبی بود. فرستاده مأمون خلیفه عباسی آمده بود تا امام را از مدینه به سوی خراسان روانه کند. چهره و حرکات امام، همه و همه، نشانه‏های جدایی بودند. وقتی خواستند با تربت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله وداع کنند، چند بار تا کنار حرم رسول‏خدا رفتند و بازگشتند. انگار طاقت جدایی را نداشتند. طاقت نیاوردم. جلو رفتم و سلام کردم. به خاطر مسافرت و این‏که قرار بود امام به جای مأمون در آینده خلیفه شوند، به ایشان تبریک گفتم، امّا با دیدن اشک امام، دلم گرفت. سکوت تلخی روی لب‏هایم نشست. امام فرمودند: «خوب مرا نگاه کن!... حرکتم به سوی شهر غربت است و مرگم هم در همان جاست... سجستانی!... بدن من در کنار قبر هارون (پدر مأمون) دفن خواهد شد».

3-آخرین طواف:

راوی: موفّق (یکی از خادمان امام علیه‏السلام )
حضرت جواد علیه‏السلام پنج ساله بودند. آن سفر، آخرین سفری بود که همراه با امام رضا علیه‏السلام به زیارت خانه خدا می‏رفتیم. خوب به یاد دارم... حضرت جواد علیه السلام روی شانه‏ام گذاشته بودم و به دور خانه خدا طواف می‏کردیم. در یکی از دورهای طواف، حضرت جواد فرمودند تا در کنار «حجرالاسود» بایستیم. ایشان مدت مدیدی در آن مکان توقف فرمودند، هرچه سعی در خواهش کردم از جا بلند نشدند. غم، در صورت کوچک و قشنگشان موج می‏زد. به زحمت امام‏رضا علیه‏السلام را پیدا کردم و هر چه پیش آمده بود، گفتم. امام، خود را به کنار حجرالاسود رساندند. جملات پدر و پسر را خوب به یاد دارم.

ـ «پسرم! چرا با ما نمی‏آیی؟»
- «نه پدر! اجازه بدهید چند سؤال از شما بپرسم، بعد به همراه شما می‏آیم».
- «بگو پسرم!»
- «پدر! آیا مرا دوست دارید؟»
- «البته پسرم!»
- «اگر سؤال دیگری بپرسم، جواب می‏دهید؟»
- «حتما پسرم».
- «پدر!... چرا طواف امروز شما با همیشه فرق دارد؟ انگار امروز آخرین دیدار شما با کعبه است».
سکوت سنگینی بر لب‏های امام نشست. یاد سفر امام به خراسان افتادم. به چهره امام خیره شدم. اشک در چشم امام جمع شده بود. امام فرزندشان را در آغوش گرفتند. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و... .

4-
گلیم کهنه اتاق:
راوی: نعمان بن سعد
در خدمت امیرالمؤمنین ‏علی علیه‏السلام نشسته بودم. امام نگاهی به من کردند و فرمودند: «نعمان!... سال‏ها بعد، یکی از فرزندان من در خراسان با زهر کشنده‏ای شهید خواهند شد. اسم ایشان مثل اسم من، علی است. اسم پدرایشان هم مانند اسم پسر«عمران»، موسی است. این را بدان! هرکس که قبر ایشان را زیارت کند، خدا تمام گناهان قبل از زیارتش را خواهد بخشید... به خاطر پسرم علی». سخن امام که تمام شد، سکوت کردم و به گلیم کهنه اتاق خیره شدم. با خودم گفتم: «این درست!... امّا من چرا گناه کنم که به‏خاطر بخشش، امام رضا علیه‏السلام را زیارت کنم؟ باید به‏خاطر دلم و برای محبتم به اهل‏بیت علیهم‏السلام ایشان را زیارت کنم». به امام نگاه کردم. انگار با لبخندشان حرفم را تأیید می‏فرمودند.



:: برچسب‌ها: داستان , امام رضا(ع) ,
دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرشما درباره این وبلاگ چیست؟




» تعداد مطالب :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :

پنل اس ام اس